۱. مامانش گذاشتتش پیش من و داره باهاش خداحافظی میکنه که بره. آرتمیس یهو یه جوری که انگار مامانش حضور نداره، برمیگرده به من میگه: کجا میخواد بره؟ میگم: نمیدونم. باید از خود مامان بپرسی. بازم مث این که مامانش اونجا نیست، میگه: میخواد بره شنا....
ادامه مطلب۱. دیدید یخچالها گاهی یه صدایی میدن؟ آرتمیس اولین باری که متوجه این صدا شد پرسید: صدای چی بود؟ گفتیم: یخچال. پرسید: چی گفت؟ گفتیم: گفت تشنمه. حالا دیگه هر بار صدا رو میشنوه میخنده میگه یخچال گفت تشنمه. ۲. عمه نوشین بهش میگه: عشق عمه! میگه: من عشق بابا نیستم؟ عمه جواب میده: چرا. هم عشق عمه هم عشق بابا. حالا دیگه یاد گرفته. هم ببعی، موفرفری، ناناز، خوشگل، موش کوچولو، قشنگ،عشق و غیرهی عمهس هم بابا :))) ۳. مامان واسش یه شلوار خریده، خیلی خوشش اومده. همون وقت پوشیده. موقع رفتنشون مامانش میخواست روش شلوار گرم بهش بپوشونه. چنان کولیبازی درآورد که هیچ کس از پسش برنیومد و با همون شلواره رفت :))) ۴. براش یه جفت جوراب عروسکدار خریدم خیلی دوسشون داره. همون وقت که نشونش دادم، سریع جوراباش رو درآورد گف...
ادامه مطلب۱. مامان رفته خونه دادا و آرتمیس برای اولین بار کلی تحویلش گرفته. حالا به من میگه: فهمیدم تقصیر توئه که طرف من نمیاومد. تو نبودی کلی با من بازی کرد!...
ادامه مطلبدفترچه بیمه و برگه دستور پزشک را گذاشتم روی میز متصدی پذیرش و زل زدم بهش! همان طور که دفترچه را نگاه میکرد پرسید: «مجردی؟» گفتم: «بله». _ «شناسنامه همراهته؟» _ «نه.» _ «پس من از کجا بدونم مجردی؟ ...
ادامه مطلب1. فاصله سنی آرمین با اولین خواهرزاده ها (سپهر و نرجس) حدودا شش سال بود. آرمین از این که در این سن کم دایی شده بود به خودش می بالید و به دوستانش فخر میفروخت؛ طوری که آنها به خواهرهایشان غر میزدند که چ...
ادامه مطلبدو شب پیش من و نوشین و بابا، هر سه با هم خواب آرمین را دیدیم! در خواب من، آرمین 5-6 ساله بود و درست مثل بچگیهایش در حیاط خانه مادربزرگ، به همه جا سرک میکشید و سر حوض و گلدانها میرفت و برای خودش خوش ...
ادامه مطلبهندزفری در گوشم بود که حس کردم صدای زنگ در را شنیدم. هندزفری را بیرون آوردم و گوش دادم. صدایی نبود. میدانید اولین فکری که به ذهنم رسید چه بود؟ این که بروم گوشی ام را چک کنم شاید آرمین پشت در است و مثل...
ادامه مطلبیه جور عجیبی همه چی منو یادش میندازه. حتی بهتاش پایتخت ۵ که تنها شباهتش به آرمین قدبلند بودنشه... اینجوریه که با سریال طنز هم بغض میکنم و اشک تو چشمام حلقه میرنه ...
ادامه مطلب۱. باید مشخصات اعضای خانواده را مینوشتم. نوشتم. اسم آرمین را هم نوشتم. با بغض. نوشتم ۲۱ سال دارد، تحصیلاتش فلان است، شغلش فلان، مجرد است و آخرین فرزند خانواده. نه میتوانستم اسمش را ننویسم نه میتوانستم...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب۱. سارا میخواهد ضرب المثل بگوید؛ میگوید: "کارُ کی تموم کرد؟ اون که شروع کرد!" ۲. سارا به مامانش گفته است: "مامان میبینی هیچ کدوم از مامانهای دور و برمون مثل تو نیستن که این قدر شولوغ بازی در بیارن و...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلبپاییز! الف. جیم! کژال! غزل! آتش! مریم! لبخند! خودت باش! هستی! مهرنوش! مخ سوخته! یاقوت! میترا! طلوع! هدهد! مینا! محدثه! این حضور و غیاب چله نشینها بود! (از بس مسوول آموزش دانشگاه روی حضور و غیاب تاک...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلببرای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب