خرید بک لینک

1. زمانی دانشجویی داشتم به اسم «شادی جهانگرد». اسمش در ذهنم مانده است. کاش همه شادی ها جهانگرد بودند!


2. اولین باری که به مسجد جمکران رفتم، یک نیمه شب بارانی بود. از آن بارانهایی که ناخودآگاه به آدم عشق تزریق می کند. بارانی تند و بی وقفه. نوجوان بودم و در آن نیمه شب بارانی، اولین حاجت مهم زندگی ام را یک جور خاص گرفتم. درست همان لحظه، همان لحظه ای که مرغ آمین دعایم را به آسمان برده بود و اجابتش را به من برمی گرداند، این اجابت را در دلم حس کردم و دعاهایم تبدیل به سپاس شد. چه آرامشی بود! هیچ وقت آن لحظه و آن نقطه مکانی را فراموش نمی کنم. هیچ وقت.


3. از ابتدای تلگرامی شدنم تا الان که پروفایلم عکس کتابهایم بود یک نفر نیامد بگوید الاغت (!) به چند. همین که پروفایل شد این مصرع که: «چه قدر خوبه تو رو دارم.» سیل پیامها روانه شد که: «چه قدر خوبه کیو داری؟»، «شوهر کردی؟»، «حالا چند وقته داریش؟»، «تو مگه کسیو داری؟» و... =| بیایید این جا این سوالها را بپرسید دیگر نه من، نه شما! گفته باشم!



برچسب: نویسنده: اشکان رضاپور تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 1:25

صفحه بندی