فرض کن یک روز خدا در خانه ات را بزند و بگوید:
«سلام. می خواهم یک حق انتخاب به تو بدهم. تو دو گزینه داری: این که بقیه عمرت را کمی پایین تر از خط فقر بگذرانی یا این که به یک معتاد ولگرد کارتن خواب تبدیل شوی. گزینه سومی وجود ندارد. حالا انتخاب کن!»
تو به احتمال زیاد، زندگی زیر خطر فقر را انتخاب می کنی و از این انتخابت خیلی هم راضی هستی.
چون می دانی اگر این نبودی چه بودی!
حالا حق انتخاب و دو گزینه و همه ی اتفاقهای دیگر را فراموش کن
و فرض کن خدا هرگز به زمین نمی آید
و بی آن که از تو نظر بخواهد، به پایین تر از خط فقر منتقلت می کند!
حالا تو دیگر خوشحال نیستی.
چون به گزینه های بدتری که می توانست اتفاق بیفتد فکر نمی کنی.
زندگی آرام یعنی تلاش همراه با پذیرش!
پذیرش این که می شد بدتر از این باشد اما نیست.
می شود بهتر از این باشد و من تلاش می کنم تا بشود!
زندگیتان آرام
+ یک زمانی فکر می کردم بعضی چیزها محال است در مورد من اتفاق بیفتد؛ محال است از فلان تصمیم پشیمان شوم یا احساسم به فلان چیز عوض شود. اما حالا زندگی به من فهمانده است که هیچ محالی وجود ندارد. هنوز تصمیمات و احساسات زیادی هست که مطمئنم عوض نمی شوند، ولی دیگر به این اطمینانم با یقین نگاه نمی کنم!
+ من با دختران همسن خودم که شرایط نسبتا مشابهی با من دارند، خیلی فرق دارم؛ شاید چون بعضی چیزها را ساده تر می گیرم و درگیر خیلی از احساسات نمی شوم.
برچسب:
نویسنده: اشکان رضاپور