اوصیکم بالتلگرام - تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 17:51
سلاااام... به قول لوسبازیهای قدیمی: هنوزم کسی اینجا رو میخونه؟!
از دفتر خاطرات یک عمه (۳۰) - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 18:12
۱. مامانش گذاشتتش پیش من و داره باهاش خداحافظی میکنه که بره. آرتمیس یهو یه جوری که انگار مامانش حضور نداره، برمیگرده به من میگه: کجا میخواد بره؟ میگم: نمیدونم. باید از خود مامان بپرسی. بازم مث این که مامانش اونجا نیست، میگه: میخواد بره شنا.
از دفتر خاطرات یک عمه (۳۱) - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 18:12
۱. دیدید یخچالها گاهی یه صدایی میدن؟ آرتمیس اولین باری که متوجه این صدا شد پرسید: صدای چی بود؟ گفتیم: یخچال. پرسید: چی گفت؟ گفتیم: گفت تشنمه. حالا دیگه هر بار صدا رو میشنوه میخنده میگه یخچال گفت تشنمه. ۲. عمه نوشین بهش میگه: عشق عمه! میگه: من عشق بابا نیستم؟ عمه جواب میده: چرا. هم عشق عمه هم عشق باب...
من و همصحبتی اهل ریا... دورم باد! - تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 18:12
بقیه بچهها رفته بودن و ما دو تا هنوز دور میدون نقش جهان قدم میزدیم و گرم گفتگو بودیم. یه پالتوی چسبون قرمز پوشیده بود و موهای شکلاتیش، از زیر کلاه منگولهدار قرمزش رو صورتش ریخته بود و یه آرایش نسبتا غلیظ داشت. درست جلوی عمارت عالیقاپو رسید به اینجای حرفش که از وقتی برای استخدام آموزش و پرورش دعوت به...
ششمین دیدار وبلاگی - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 21:33
از اونجایی که این دیدار، وبلاگی بود نه کانالی! ترجیح دادم اینجا هم منتشرش کنم :) قرار بود ساعت ۹:۳۰ برسه. ولی تا نزدیک ظهر خبری ازش نبود. من تو غرفهها گشت زدم و کتابهایی که میخواستم رو گرفتم. ساعت ۱۲:۱۰ نشستم یه گوشه و نت رو روشن کردم. دیدم که ساعت ۱۰ واتساپ داده که: سلام "فکر کنم کتابها روخریدی تمو...
از دفترچه خاطرات یک عمه - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 21:33
۱. صد بار اومد زل زد تو چشمام گفت:  خاله! بیا!  بعد دیدم نه، فقط به من داره میگه خاله. بقیه عمهن. تست کردیم! باباش گفت: عمه کو؟  اشاره کرد به نوشین.  گفت:  خاله کو؟  اشاره کرد به من!
نگرانم ولی چه باید کرد... - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 21:33
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
پایان - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 22:37
کامنتهای خوبی بابت چالش دریافت نکردم. ترجیح میدم نوشتنم رو در جمع کوچک و خصوصی کانال ادامه بدم. شاد باشید. + کامنتها بدون تایید نمایش داده میشهAdblock test (Why?)
پایان باز... - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 22:37
سلام. از دوستانی که بابت پست قبل ناراحت شدند، به خصوص اونهایی که کامنت هم گذاشتند عذرخواهی میکنم. حق با شماست. اون طوری خداحافظی کردن، قشنگ نیست. تصمیم گرفتم بیام چند تا مورد رو بهتون بگم بعد برم. اولا من تو این یک سال و هفت ماه و چند روزی که آرمین رو از دست دادهم، به شکل بدی، زودرنج و حساس شدهم. خی...
ششمین دیدار وبلاگی - تاریخ: 1401/3/10 ساعت: 22:37
از اونجایی که این دیدار، وبلاگی بود نه کانالی! ترجیح دادم اینجا هم منتشرش کنم :) قرار بود ساعت ۹:۳۰ برسه. ولی تا نزدیک ظهر خبری ازش نبود. من تو غرفهها گشت زدم و کتابهایی که میخواستم رو گرفتم. ساعت ۱۲:۱۰ نشستم یه گوشه و نت رو روشن کردم. دیدم که ساعت ۱۰ واتساپ داده که: سلام "فکر کنم کتابها روخریدی تمو...
از دفترچه خاطرات یک عمه (۲۲):آرتمیس - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 16:06
۱. مامان رفته خونه دادا و آرتمیس برای اولین بار کلی تحویلش گرفته. حالا به من میگه: فهمیدم تقصیر توئه که طرف من نمیاومد. تو نبودی کلی با من بازی کرد!
یه چالش خفن به ذهنم رسیده - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 16:06
۱. جهت رفاه حال شما، از این به بعد، در این وبلاگ امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
یه نفس عمیق بکشید تا چالش رو بهتون بگم! - تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 16:06
هر وبلاگی پشت صحنههایی دارد!  کامنتهای خصوصی رد و بدل میشود. رفاقتهای یواشکی شکل میگیرد. قرار مدار گذاشته میشود. کامنتهای خاص و گاهی مشکوکی میگیریم که هیچ وقت تاییدشان نمیکنیم. کامنت ناشناس خصوصی میگذاریم. مزاحم میشویم یا مزاحممان میشوند. درخواستهای بیشرمانه میدهیم یا دریافت میک
خون (2) - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
دفترچه بیمه و برگه دستور پزشک را گذاشتم روی میز متصدی پذیرش و زل زدم بهش! همان طور که دفترچه را نگاه میکرد پرسید: «مجردی؟» گفتم: «بله». _ «شناسنامه همراهته؟» _ «نه.» _ «پس من از کجا بدونم مجردی؟
مقدمات + خواب (۵)! - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
1. فاصله سنی آرمین با اولین خواهرزاده ها (سپهر و نرجس) حدودا شش سال بود. آرمین از این که در این سن کم دایی شده بود به خودش می بالید و به دوستانش فخر میفروخت؛ طوری که آنها به خواهرهایشان غر میزدند که چ
خواب (6) - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
دو شب پیش من و نوشین و بابا، هر سه با هم خواب آرمین را دیدیم! در خواب من، آرمین 5-6 ساله بود و درست مثل بچگیهایش در حیاط خانه مادربزرگ، به همه جا سرک میکشید و سر حوض و گلدانها میرفت و برای خودش خوش
آیا شما توانستید از سایت مجازی نمایشگاه کتاب تهران خرید کنید؟! - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
من بعد از انتخاب کتاب، وقتی میخوام تایید نهایی و پرداخت رو انجام بدم، سایت مثل خنگها زل میزنه تو چشمام و هیچ کاری نمیکنه! نمیفهمه میخوام براش پول بریزم!!!!
تحمل غم تو منو دیوونه کرده... - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
۱. اگه خود خدا منو برداره ببره اونجایی که تو هستی و بگه: "خودت ببین چقدر خوشحاله... ببین چقدر بهش خوش میگذره... ببین از همه چی راضیه... ببین اصلا ناراحتی نداره... ببین چه جوری هواشو دارم..." من جواب م
گرچه پایان راه ناپیداست... - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
وقتی دوستت دارم، دنیا قشنگتر است؛ حتی اگر برای همیشه ترکم کرده باشی... + این از دیوانه بازیهای پست قبل جا افتاده بود: دیشب وقت خواب، توی دلم یک عالم با آرمین حرف زدم؛ جوری که انگار کنارم نشسته است.
تحمل غم تو منو دیوونه کرده (۲) - تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
هندزفری در گوشم بود که حس کردم صدای زنگ در را شنیدم. هندزفری را بیرون آوردم و گوش دادم. صدایی نبود. میدانید اولین فکری که به ذهنم رسید چه بود؟ این که بروم گوشی ام را چک کنم شاید آرمین پشت در است و مثل

برچسب‌های مرتبط

یازده دو صفر | گوشی یازده دو صفر | نوکیا یازده دو صفر | ps vita | ps vr | ps vue | عاشقانه های من | عاشقانه های من و عشقم | عاشقانه های من و همسرم | نتیجه گیری در مقاله