تحمل غم تو منو دیوونه کرده (۳)
-
تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
یه جور عجیبی همه چی منو یادش میندازه. حتی بهتاش پایتخت ۵ که تنها شباهتش به آرمین قدبلند بودنشه... اینجوریه که با سریال طنز هم بغض میکنم و اشک تو چشمام حلقه میرنه
تحمل غم تو منو دیوونه کرده (۴)
-
تاریخ: 1399/11/12 ساعت: 7:35
۱. باید مشخصات اعضای خانواده را مینوشتم. نوشتم. اسم آرمین را هم نوشتم. با بغض. نوشتم ۲۱ سال دارد، تحصیلاتش فلان است، شغلش فلان، مجرد است و آخرین فرزند خانواده. نه میتوانستم اسمش را ننویسم نه میتوانستم
HELLO SUMMER
-
تاریخ: 1399/4/28 ساعت: 11:04
تابستون مبارک نمیدونم نرخ تولید مثل تو تابستون بالا میره یا تیرماهیها همدیگه رو جذب میکنن! به هر حال من یه عالمه دوست و آشنا و همکار تیرماهی دارم؛ چه اینجا، چه تو دنیای واقعی! تولد همشون پیشاپیش مبارک
الکی پلکی
-
تاریخ: 1399/4/28 ساعت: 11:04
۱. دو نفر هستند که من همیشه وقتی میخواهم فامیلشان را صدا بزنم، اسم کوچکشان با پسوند "ی" به زبانم می آید! اولی یکی از هم دانشکده ای های سابقم است که هنوز هم مطمئن نیستم مسعود یعقوبی است یا یعقوب مسعودی
ای کاش که بر آتش جان خاک بریزند...
-
تاریخ: 1399/4/28 ساعت: 11:04
میگن خاک سرده... ولی دروغه... ما نشستیم دور خاکت... سرهامون رو گذاشتیم روی خاکت که هنوز خشک نشده بود و ضجه زدیم... یکی روی سرمون خاک میپاشید که داغمون رو آروم کنه... اما بی فایده بود... هنوزم بعد گذشت
آخرین 20 تیر قرن
-
تاریخ: 1399/4/28 ساعت: 11:04
یکی از آرزوهای کودکی ام که هنوز نمیدانم محقق می شود یا نه، این بود که آن قدر عمر کنم تا آن عیدی را که در آن، هم سال و هم قرن، نو می شود ببینم. با خودم حساب میکردم که آن موقع سی و فلان سالم است و خییی
خیال میکنم، دچار آن رگ پنهان رنگها هستی...
-
تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 7:31
میدانید چیست؟ من دارم خود نسبتا جدیدی را تجربه میکنم و البته هنوز نمیدانم استحکام و امتداد آن تا کجا است! ولی همین که دیروز، کسی که عمر آشناییمان کمتر از سه ماه است، من ریسک ناپذیر محتاط را، دارای "ش
یا خود خدا اصلا!
-
تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 7:31
بچه ۵ ساله به مادرش گفته بود: میدونم چیزی که سنگینه میاد پایین و چیزی که سبکه میره بالا. خدا خیلی قدرتمنده. پس سنگینه. ولی چرا اون بالا بالاهاست و نمیاد پایین؟!
به نظرتون چرا؟!
-
تاریخ: 1399/3/16 ساعت: 15:16
وزارت محترم علوم اعلام کرده است که حضور اساتید مرد در دانشگاههای تک جنسیتی هیچ محدودیتی ندارد؛ اما اساتید زن، اجازه تدریس در دانشگاههای تک جنسیتی پسرانه را ندارند!!!
لحظه های خوب
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
در کار من به عنوان یک مشاور کودک، چند چیز است که لبخند روی لبم می نشاند: ۱. وقتی جلسه آخر، والدین بچه ای که مدتی با او کار کرده ام، با چشمهایی که برق میزند، کلی تشکر و دعای خیر میکنند و من در برق چش
و این روزها...
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
۱. در مورد تدریس مجازی، بی تفاوت شده ام؛ در واقع، دارم آن را به شکل یک وظیفه ناخوشایند تحمیلی انجام میدهم و به خودم میگویم مگر آدم همه کارهایش را با میل قلبی و از سر اختیار انجام میدهد؟! این هم یک کار
یک شانه تخم مرغ، کف بلاگستان!
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
نمیدانم شما چقدر به چشم زخم اعتقاد دارید و کاری هم به این چیزها ندارم! در واقع کاری ندارم که اعتقاد دارید یا نه و دلایلتان چیست. چیزی که میخواهم بگویم این است که اگر معتقد به چشم زخم هستید، با جار زد
موعود
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
جهان قعرِ خوابِ بدی رفته است به جای جهان هم تو احیاء بگیر التماس دعا
بیبین کارادا! ^_^
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
الان دیگر حتی تخم دایناسور هم جواب نمیدهد! یعنی حتی ناخوشیهای آدم را هم چشم میزنید! درست یک شبانه روز بعد از این که در پستی نوشتم در مورد تدریس مجازی بی تفاوت شده ام، ناگهان یادم افتاد که فردا صبح وقت
دوباره: این روزها...
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
۱. بیشتر از یک ساعت نشسته بود رو به رویم و در مورد زن سابقش، که او را عاشقانه دوست داشت، حرف میزد. چند بار تلاش کردم بحث را عوض کنم تا بتوانیم به موضوع اصلی جلسه، که کودکشان بود، بپردازیم. ولی او فقط
همزمان شب و روز است
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
صبح با صدای ویبره پیامکی از خواب پریدم که به من میگفت یک قدم خیلی خیلی بزرگ، به دومین خواسته مهم زندگی ام نزدیک شده ام و تا شب از خوشی در پوستم نمیگنجیدم. شب تماسی داشتم که به من میگفت یک قدم بزرگ از
فیلمانه ۳
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
جوکر؟؟؟ تعریف جوکر را زیاد شنیده بودم. اما چیزی که من دانلود کردم یک فیلم کثیف نچسب بود که فقط به حرمت تعریفهایی که شنیده بودم و برای این که جوکر ندیده از دنیا نروم، تا آخرش را دیدم و بلافاصله آن را پ
تراوشات یهویی ذهنم!
-
تاریخ: 1399/3/8 ساعت: 21:10
دلم میخواد از اون متنهای پر شر و شوری که در سن ۱۳_۱۴سالگی تا ۲۱_۲۲ سالگی تو دفترای رنگارنگم مینوشتم بنویسم. از اونا که یواشکی بودن و از عمق وجودم فوران میکردن. از اونا که با نیت "فقط یکی دو جمله بنوی
وقتی که تو را دوست میدارمxa0 ماه از من طلوع میکند و تابستانی زاده میشود گنجشکانِ مهاجر باز میآیند و چشمهها سرشار میشوند
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 21:06
وقتی فکر میکنی حتما یک روز باید عاشق بشوی، شبیه کسی میشوی که منتظر است عزیزی از راه برسد و زنگ در را بزند؛ با هر صدای کوچکی از جا میپرد و گاهی حتی خیال میکند صدایی شنیده است که شبیه زنگ در است. اما هر
چالش داستان محبوب بچگیامون ^_^
-
تاریخ: 1399/2/5 ساعت: 21:06
ما با قصه ها و کتابها بزرگ شدیم و قصه های زیادی هست که در زمان بچگی دوستشان داشتم: نمکی، بزبز قندی، ماه پیشونی، هانسل و گریتل، سیندرلا و... اما از بین همه اینها، فقط یکی است که هنوز هم خیلی دوستش دارم