از دفترچه خاطرات یک استاد خیلی جوان 7: دانشجوهام (5)
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تجاوز و پنج داستان دیگر! =/
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
۱. نرجس از مامانش پرسید: "تجاوز یعنی چه؟" و چشمهایش طوری برق زد که معلوم بود این کلمه را در زمینه خوبی نشنیده است. مامانش هم این را فهمید و ماند که چه جوابی بدهد.پس گفت: "نمی دانم. از خاله شارمین بپرس
این تنِ خسته ز جان تا به لبش راهی نیست ... !
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
مثل پاییز که در روح و تنم جا مانده رفتم از یاد تو و آمدنم جا مانده آسمان بودی و پیش تو کبوتر بودم گوشه ی شانه ی تو پرزدنم جامانده مرز آرامش من شانه ی پر مهر تو بود عطر آرامش من در وطنم جامانده خسته
صرفاً جهت نوشتن (12)
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
کاش دردم را نیفزایی مداوا پیشکش!
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
کاش زندگی فقط همین شادی های کوچک و ساده بود: خریدن یک روسری گل گلی جدید، بوی نان بربری موقع ورود بابا به خانه، صدای زنگ تلفن وقتی اسم بهار روی صفحه می افتد، چت کردن با حمیده، بیرون رفتن با خودت باش و
موضوع انشا: استاد حرص دربیار من!
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
مدتی است رفتارهای اساتید مختلفی را که با آنها سر و کار داشته یا دارم و حتی خودم را از نگاه دانشجو تحلیل می کنم و هدفم این است که بفهمم به عنوان یک استاد، دانشجوهایم مرا چطور می بینند و در حالت کلی کد
پست یهویی ِ خودجوشِ بدون برنامه و قصد و غرض قبلی و بعدی!
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
۱. دو موضوع در ذهنم بود که در اولین فرصت بیایم و در دو پست جداگانه مفصلا در موردشان بنویسم. آن قدر فرصت نشد که الان یکی از موضوعها را یادم نمی آید چه بود! فقط می توانم امیدوار باشم تا زمانی که فرصت نو
از دفترچه خاطرات یک استاد خیلی جوان: ما استادها (2)
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نمی دانم چه عنوانی بگذارم!
-
تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 13:10
۱. حاج آقا فرمودند: مجردهایی که امکان ازدواج ندارند سعی کنند در خودشان قابلیتهای مربوط به همسری و والدی را به وجود آورند تا از همان ثوابها و مواهب الهی که همسرها و والدها دارند برخوردار شوند! و من ب
از دفترچه خاطرات یک استاد خیلی جوان 6: دانشجوهام (4)
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:42
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
یاد من باشد... (2)
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 3:42
طوری کار کنم که: نه به کسی مدیون شوم... نه به خودم مغرور... نه از خدایم غافل یا مغفول... =)
یاد من باشد...
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:04
همه دنیا بخواد و تو بگی نه نخواد و تو بگی آره تمومه همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه + شاعر عنوان: سهراب سپهری +خواننده شعر پست: احسان خواجه امیری
آن نیستی که رفتی... آنی که در ضمیری!
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:04
1. پسره با آن همه فاصله ای که از من داشت سرش را تا گردن از پنجره ماشین بیرون آورد و داد زد: "خانووووم! ........... [یک قسمتش را به خاطر کرمتلکی ام! متوجه نشدم] نه به اون چادر سر کردنت". گفت و رد شد و
از دفترچه خاطرات یک استاد خیلی جوان 5: دانشجوهام (3)
-
تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 19:04
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
از دفترچه خاطرات یک استاد خیلی جوان ۳: دانشجوهام (۱)
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 3:27
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
شبه غرغر
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 3:27
۱. اگر بی شعور باشید، با استوری کردن کتاب بی شعوری، چیزی از بی شعوری تان کم نمی شود! ۲. شمایی که در تابستان به چادریها می گویید: "گرمتان نیست چادر سر می کنید؟" تا حالا شده در تابستان به غیرچادریها بگ
جذب شوقم خوش کمند گردن جان کرده ای!
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 3:27
قرار بود در مورد قانون جذب بنویسم و خوشبختانه بالاخره این فرصت پیش آمد. البته قبلا گفته ام و باز هم یادآوری می کنم که من در مورد قانون جذب چیز زیادی نخوانده ام و هر چه می نویسم صرفا بر اساس تجربه ها و
در ادامه پست قبل!
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 3:27
چهار سال پیش، یک روز به خدا گفتم: "مرسی که فلان نعمت را به من دادی. نمی دانم قبل از حضورش چه طور زندگی می کردم." خدا نه گذاشت نه برداشت آن نعمت دوست داشتنی را به شکل بدی از من گرفت و کاینات همین طور ب
روایت فتح (۱)
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 3:27
_ "چقدر عوض شده ای"؛ مستقیما چشمهایم را نشانه می گیرد. _ "پس کو آن دخترک سرخوش خندانی که برق چشمهایش مرا روشن می کرد... مرا می سوزاند... به من زندگی می داد؟" خودم را جمع و جور می کنم تا از رگبار بی ام
سرم برود قولم نمی رود حمیده!
-
تاریخ: 1397/10/10 ساعت: 3:27
شب یلدا بود و یک مهمانی بزرگ در یک خانه بزرگ با یک عالم خوراکی خوشمزه. من و تو هم نشسته بودیم به حرف زدن. اشاره کردم به دختر کوچولوی ۵_۶ ساله ای که سرش را به پهلویت چسبانده بود و پرسیدم: "اسم دخترت چی