هیچ می دانی زجرآورترین قسمت دلتنگی آن جا است که از آخرین باری که صدایت کرده ام ماهها می گذرد و من که بی قرار اسمت شده ام، در خلوت خانه، بی دلیل صدایت می زنم... هی صدایت می زنم، بی دلیل... هر بار با لحنی متفاوت... و تو هی نیستی که جوابم را بدهی... هر بار به همان شکل نبودنت... و آن وقت من که عادت ندار...
حالا که باید بچگی کند و از در و دیوار بالا برود، از هر دیواری بالا می رود، فرو می ریزد؛ چه طور انتظار دارید وقتی بزرگ شد و خواست به دیواری تکیه کند، از فروریختنش نترسد؟!
1. آن قدر دوستت دارم که دنیا گاهی برای تماشای این عشق متوقف می شود، صورتش گل می اندازد و سعی می کند جوری به گردشش ادامه دهد که مرا در آغوش تو بیندازد؛ اما... تو هرگز دستهایت را باز نخواهی کرد و من خودم را از بازی دنیا کنار می کشم... 2. هر بار می خواند که: «هوامو نداشتی هوایی شدم/ چه کابوس بی انتهایی...
مثل یک کودک بد خواب که بازیچه شده خسته ام خسته تر از انکه بگویم چه شده در خیالات بهم ریخته ى دور و برم خیره بر هر چه شدم خاطره اى زد به سرم مى روم چشم ترم را به زیارت ببرم تا از آن چشم نظر باز شکایت ببرم ناممان منتسبش بود نمیدانستیم جانمان در طلبش بود نمیدانستیم خبر آمد همه جا شعر تو را میخواند شعرم...
با این موضوع که اکثر ما خانم ها، سر کار رفتن را حق مسلم خودمان می دانیم و هزار و یک دلیل منطقی و غیرمنطقی هم برایش داریم کاری ندارم! هر چند این موضوع هم جای بحث و بررسی بسیار دارد. اما قصد من از نوشتن این پست چیز دیگری است. حتما شما هم دیده اید مردهای خوش اشتهایی را که از همان ب بسم ا... به دنبال دخ...
همان طور که قبلا هم گفته ام پستهای «نیمه؟ خصوصی نوشت: لحظه نگارهای یک تقریبا دکتر از پشت سنگر دفاع!» حس و حال و غرغرانه ها و اتفاقات این روزهای من در رابطه با دفاع است. معلوم نیست کی دفاع کنم! یک هفته دیگر؟ یک ماه دیگر؟ یک فصل دیگر؟ یک سال دیگر؟ یک قرن دیگر؟! نمی خواهم بیش تر از این به جان این و آن ...