از سری یادداشتهایی یهویی (8)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
(1) مهدی و سارا، در حالی که روی سرشان دو تا علامت سوال هست، آمده اند از من (که در بستر بیماری ام!) می پرسند: «خاله! شما مگر دکتر نیستی؟! پس چرا خودت را خوب نمی کنی؟!» می خندم و می گویم: «من دکتر بچه ها هستم. دکتر کارهای بچه ها! به مامانها کمک می کنم که کارهای بچه هایشان خوب شود!» هر دو سر تکان می ده...
خیال
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
دخترک یک عالمه رنگ پاشید روی آفتاب. یک عالمه آه کشید روی بوم نقاشی. با شط موهایش رنگها را روی همه دنیا پخش کرد. همه دنیا مثل رنگین کمانهایی شد که وقتی خیلی کوچک بود، پدر برایش می خرید. رنگ... رنگ... رنگ... صدای قهقهه دخترک، آبی... صدای چرخیدن کلید توی در، نارنجی... پرده های رقصان پشت پنجره های باز، ...
از سری یادداشتهای یهویی (9)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
(1) راستش تا همین یکی دو روز پیش فکر می کردم برای زندگی در این جامعه و موفق بودن باید خیلی اعتماد به نفس داشته باشی. ولی الان نظرم این است که از اعتماد به نفس گذشته! در واقع باید خیلی پررو باشی... خیلی... خیلی زیاد... اصلا یک وضعی!!! (2) ترجیح می دهید بگویید همه چیز ok بود اما نشد یا بگویید همه چیز ...
از سری یاداشتهای یهویی (10)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
(1) یک زمانی هم بود که بهار از هر مردی که می شناخت یک ویژگی خوب پررنگش را انتخاب می کرد و همه را کنار هم می گذاشت تا مرد ایده آل خودش را بسازد و می گفت کاش مردی بود با مجموع این ویژگیها! حالا از آن زمان خیلی گذشته است و من به این فکر می کنم که آیا می شود از این همه مردی که می شناسیم یک مرد همه چیز ت...
دیدید دیگه غر نمی زنم؟!
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
+ من هم احساس همین کفشدوزک را دارم! آخرین پی نوشت به این پست اضافه شد، با همان رمز! + دختر خوب! دوباره؟؟؟؟!!!
به: همه مون
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
به امید روزهای خوب که شاید پشت در باشند...
از سری یاداشتهای یهویی (11)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
(1) شده تا به حال به کسی که بدون رویه قرص مصرف می کند تذکر بدهید که این کار ممکن است به او آسیب بزند و او جواب بدهد که: «تو ذهنت مریض است (یا «تو مریض قرصی هستی» مثلا) و وقتی قرص می بینی فقط به ضررهایش فکر می کنی. ولی من مثل تو نیستم و نگاهم به قرصها مثل خوراکی های دیگر است.»؟! نشده است؟! یاد هیچ گف...
نیمه؟ خصوصی نوشت: لحظه نگارهای یک تقریبا دکتر از پشت سنگر دفاع! (1)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
از سری یاداشتهای یهویی (12)
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
(1) دلم می خواهد از آنهایی که هی مطالبی می نویسند یا حرفهایی می زنند که با عبارت «ایران تنها کشوری است که...» یا «فقط یک ایرانی می تواند...» شروع می شود و قطعا ادامه امیدوارکننده ای هم ندارد، بپرسم تا به حال به چند کشور سفر کرده اند و در هر کشور چه قدر مانده اند و چند استان و شهرش را دیده اند و چه ق...
نیمه؟ خصوصی نوشت: لحظه نگارهای یک تقریبا دکتر از پشت سنگر دفاع! (2)/ ناقص
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:49
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
از سری یادداشتهای یهویی (4)
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 9:30
1. پیاده روی اربعین را نمی فهمم! اما ترجیح می دهم با احترام تمام، در موردش سکوت کنم. چون هیچ وقت برایم آن قدر دغدغه نبوده است که در موردش تحقیق یا حتی فکر کنم. تنها چیزی که می دانم این است که اصلا دلم نمی خواهد پای پیاده بروم کربلا! دوست دارم زمانی ک
ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی...
-
تاریخ: 1396/8/22 ساعت: 9:30
1. برای من «تنهایی» یک انتخاب دوست داشتنی و یک دوست قدیمی است! در اولین سالهای نوجوانی ام انتخابش کردم؛ زمانی که خودم را از جمعهای شلوغ فامیلی بیرون کشیدم، از مهمانی های دم و دقیقه ای گذشتم، دور بیرون رفتنهای مداوم خط کشیدم و ساعتهای طولانی را به تنه
Inside out
-
تاریخ: 1396/8/14 ساعت: 14:03
غم سنگینی بود وقتی به این فکر می کردم که با این حادثه، کدام جزیره های ذهنت فرو ریخت و من همان دخترک مو آبی شادی بودم که به هر دری زدم تا جزیره هایت را نگه دارم! نشد.... نتوانستم.... و با فرو ریختن هر جزیره ات، بخشی از هستی من فروریخت............
تو که خوبی منم خوبم...
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 18:59
«دختر باس...» و درد!
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 13:26
چه کسی گفته است دختر «باید» لاک بزند و از خودش کلی طلا یا جینگولیجات آویزان کند و خودش هم آویزان این و آن باشد و هی شکست عشقی بخورد و وقتی افسرده شد موهایش را از بیخ و بن کوتاه کند؟؟؟!!! من هم دخترم... بدون ناخنهای رنگی، بی علاقه به طلا و جینگولیجات
از سری یادداشتهای یهویی (3) + بعدانوشت
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 13:26
1. از سه چیز به معنی واقعی کلمه بیزارم: توقع داشتن بدون قدردان بودن، غیرمستقیم و با گوشه و کنایه منظور را رساندن، نتوانستن! 2. پسر گفت: تو اصلا می فهمی کسی را یک جور خیلی خاص دوست داشتن یعنی چه؟ دختر اولش مثل بز نگاه کرد؛ بعدش مثل جاندار دیگری که ک
شارمین آبوت.... همین الان یهویی =))))
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 1:26
نیمه خصوصی نوشت: طعم روزمره نویسی
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 1:26
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نیمه خصوصی نوشت: انگیزه های خوشگل خوشگل!
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 8:59
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
به وبلاگ «اجاق کورانه هایم تمامی ندارد» خوش آمدید! =)
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 8:59
7-8 ساعتی را در بخش مامایی یکی از بیمارستانهای شهرمان بودم (به علتی جز همه آن چیزهایی که دارید به آنها فکر می کنید!!!) و این چند ساعت جزء بهترین های عمرم بود! فکرش را بکن! تو باشی و یک راهروی طولانی که در هر اتاقش 3 نوزاد حداکثر 2 روزه با مادرهای رنگ پریده شان روی تخت خوابیده اند و تا صبح صدای گریه ...